تبليغاتX
زندگی

زندگی


 

مامان داره بچه کوچولو رو دوا می کنه که چرا رفته بیرون با بقیه ی بچه ها بازی کرده؟  بابا می پرسه چرا دعواش می کنی

 

 

 

اون که هنوزقدرتِ  درک چیزی رو نداره. اون فقط 3 ساله است.مامان میگه:اخه می ترسم بره با بچه ها بازی کنه از اونا  یاد بگیره که

 

 

 

خواهرش رو اذیت کنه.......

 

 

 

بچه هر دفعه که خواست بره طرفِ خواهرش مامانش میومد بغلش می کرد و می بردش جایِ دیگه ای....

 

 

 

یه دفعه مامان که خودش رو زده بود به خواب بچه بدو بدو از فرصت استفاده کرد و رفت طرف اتاقِ خواهرش درو  بست 

 

 

 

اما در کاملا بسته نشد مامان از باریکه ای که وجود داشت نگاه کرد دید بچه صورتش رو چسبوند به صورته خواهرِ 2 ماهَش 

 

 

 

و گفت نینی جون من دیگه کم کم داره یادم میره خدا چه شکلی ایه؟ میشه تو بهم بگی چه شکلی هست؟

 

 

 

 

امید وارم هیچکدوم از شما عزیزان  خدا رو از یاد نبرده باشید .

 

 

 

 

یا حق

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 11:41 توسط دختر مهتاب |


کاشکی بودی و میدیدی

 

ذره ذره جون سپردم

 

دوریت برام یه سمه سمه

 

قطره قطره هی میمردم

 

کاشکی بودی نمیذاشتی منو از من بگیرن

 

کاشکی بودی نمیذاشتی گلهای باغچه بمیرن

 

ارزومه که یه روزی

 

توی کلبه مون من وتو

 

پای دل همدیگه پیر شیم

 

فقط و فقط من و تو

 

 ارزومه هر دو با هم

 

سقف کلبه مونو بسازیم

 

زیر سقف ارزوها به همه بنازیم

 

کاش میشد منو بفهمی

 

درد پنهونم بدونی

 

حرف عمری خستیگو

 

از توی چشمام بخونی 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 13:35 توسط دختر مهتاب |


 

 

دو تا لبخند و دو تا عشق

 

دو تا عشق و دو تا دلبر

 

دو تا مهر و دو تا احساس

 

دو تا باغبون گل یاس

 

دو تا رمزِ عشق ما بود

 

اون دو تایی که زیاد بود

 

 

 

 

اما انگار اون دو تاها

 

بند دست،پست باد بود

 

دو تارو تنها گذاشتی

 

کندی هر چی رو که کاشتی

 

واسه رمز دو تای عشق

 

حرمتی به جا نذاشتی

 

چقدر با تو گریه کردم

 

چقده گفتم که خستم

 

چقده گفتم عزیزم

 

پای عهدمون نشستم

 

 

 

نم نم بارون چشمام

 

هم می خوندی هم میدیدی

 

ناله های زخم عشق رو

 

نه دونستی ،نه شنیدی

 

 

 

مهربون،عاشقی تنها

 

گفتن دوست دارم نیست

 

باغ من خشک شد و مرد

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387 11:56 توسط دختر مهتاب |


ابر می بارد

 

 

 

اسمان می بارد

 

 

 

من نیز همگام با آن می بارم

 

 

 

با خود در اندیشه ام

 

 

 

چرا اسمان این چنان گریان است؟

 

 

 

پس از تماشای اسمان و

 

 

 

 گریه ی ابران به این نتیجه رسیدم که:

 

 

 

 

 

که این سرشت اسمان است که ببارد

 

 

 

به خود  فکر می کنم چرا این چنان گریانم؟؟

 

 

پس از کمی اندیشه دریافتم

 

 

که یکی از اجزای این تن زخمی است

 

 

دوباره می اندیشم و به این نتیجه می رسم که:

 

 

 که این دل است که نالان و گریان است

 

 

ازش می پرسم:که چه  شده  که اینگونه نالانی؟

 

 

 

می گوید من عاشقِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ شدم 

 

 

 

اما حیف او نمی تواند بفهمد من در چه حالیم؟

 

 

 

وداع برای من گریه است و برای او

 

 

 

کارهای من یک بازی !!

 

 

 

خورشید غروب  می کند

 

 

 

اسمان تیره و تار می شود

 

 

 

دلِ من نیز همگام با ان تیره و تار می شود

 

 

 

قرص ماه کامل می شود و

 

 

 

مرواریدِ چشمانِ مرا برای ریختن  اماده می کند

 

 

 

هر چه شب تیره و تار می شود

 

 

 

من نیز گریان می شوم

 

 

 

از دل پرسیدم نمی توانی فراموشش کنی؟

 

 

 

اما او در جوابِ من فقط یک کلمه گفت ان هم

 

 

 

نه  بود

 

 

 

نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 13:39 توسط دختر مهتاب |


جز با دل هیچی را چنان که باید نمی شود شناخت

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 17:41 توسط دختر مهتاب |


 

روح من پیراهنی به رنگ ابی اسمانی بود

 

بر صخره ای در کرانه ی دریا نهادمش

 

و برهنه،به هیئت یک زن به سوی تو امدم

 

همچو یک زن در کنار تو نشستم

 

جامی شراب نوشیدم و عطر گلهای سرخ را بلعیدم

 

تو مرا زیبا یافتی

 

همانگونه که در رویاهایت دیده بودی

 

من همه چیز را به فراموشی سپردم

 

کودکی ام را،سرزمین مادری ام را

 

تنها می دانستم که اسیر نوازشهایت بودم

 

تو لبخندی زنان اینه ای در برابرم نهادی تا به خود بنگرم:

 

دیدم شانه هایم از جنس خاک است

 

دیدم شانه هایم فرو می ریزند

 

دیدم زیبایی ام بیمار است و جز گم گشتن ارزویی ندارد

 

 

 

اه چنان مرا میان بازوانت بفشار

 

که دیگر هیچ چیز را نیازمند نباشم

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386 15:25 توسط دختر مهتاب |